Archive for the ‘پيش فرض’ Category

مرثيه‌اي بر زمان از دست رفته!

اوت 21, 2007

 archive در حین فیدخوانی مطلبی دیدم که bruce-willis باعث نوشتن این مطلب شد.  
وبلاگ «تابلو» در اینجا مطلبی نوشته است که باعث یادآوری خاطره‌ای شاید شیرین از خاله بزرگ بنده زا در ذهنم تداعی کرد و باعث شد یادی هم از آن مرحومه عزیز کنم. تازه از شرکت رسیده بودم منزل که دیدم خاله بزرگ بنده نیز در منزل هستند. آن موقع آپارتمان مجزا نداشتم و با پدرم زندگی می کردم. خلاصه کلی خوشحال شدم که ایشان تشریف آورده‌اند، بنده به ایشان ارادت خاصی داشتم و کمتر از مادرم دوستشان نداشتم. بعد از یکی دو روز معلوم شد ایشان هدفشان از این سفر فقط داماد کردن بنده است. به این استدلال که اگر مرد تنها باشد و مجرد دچار انحرافات اخلاقی می‌شود، بنده هم که وضعیتم برای ازدواج تقریباً مناسب بود نمی‌دانستم چه دلیلی بیارم؛ موضع مهم اینجاست: ایشان با آن شخصیت شاد و در عین حال ابهتی که فضا را پر می‌کرد من را به اتاقش راهنمایی کرد و گفت با من کار خصوصی دارد. من هم مجبور به پذیرفتن شدم، بعد شروع کرد به صحبت کردن ، این قسمت را از زبان خودش می‌نویسم :
حسین جان، شما بزرگ شدی و کم‌کم داره موهات سفید میشه، باید فکر خودت باشی ، بابات سنش زیاده و مجالی برای تو نداره، تو که شغل مناسب و یک منزل واسه نشستن می تونی فراهم کنی چرا ازدواج نمی‌کنی؟……

 archive بعد از کلی جروبحث بنده تسلیم شدم و آنوقت ایشان چیزی که از اول می‌خواستند عنوان کنند را گفتند:
…. فهمیه رو نگاه کن، آدم لذت می‌بره بهش نگاه می‌کنه، خوشکل، محجب، باایمان، خانواده‌دار، تازه دانشجو هم که هست ، …….
بنده عنوان کردم که همه چیز که اینطور چیزها نیست، ملاکهای من برای ازدواج چیزهای دیگری هستند و در کل می‌خواستم با این حرفها او را از هدف شومش منصرف کنم و …… اونوقت ایشان منظور بنده را بد متوجه شدند و گفتند:
خوشکل که هست، حسین ، جون تو یک استیلی داره بیا و ببین، تو که ندیدی من دیدم باور کن هیچ کجا مثلش رو گیر نمیاری، سینه ها سفت ، سربالا ، سفید ،کمرباریک، خوش تیپ ،  من که اینهمه خونشون رفتم یه لک رو بدن این دختر ندیدم و …..
خلاصه زد به موضوعات آناتومی و …. و فکر کرد بنده منظورم این چیزها بوده ، بماند که بنده مجبور به عنوان کردن چه موضوعاتی شدم و آخرش هم ایشان با دلخوری خداحافظی کرد و با ناامیدی به منزلشان برگشتن.  

 archive وقتیremember داشتم این مطلب را از تابلو می خواندم دوباره یاد آن روزها افتادم و دقیقاً همین جریان. حالا دیگر خاله‌ای ندارم که به این شکل سربه‌سر من بگذارد و من را به خانه بخت بفرستد، ایشان کمتر از یکماه بعد از این اتفاق فوت کردند و از میان ما رفتند (آن روزها بنده تهران بودم و حتی در مراسم دفن هم نتوانستم شرکت کنم) اما خاطراتش هرگز از ذهن من و خیلی از افراد فامیل پاک نخواهد شد، بنده هم ازدواج نکردم و در عین حال از خانواده جدا شدم و از آن موقع مستقل زندگی می‌کنم. همه چیز عوض شد اما گاهی با دیدن چیزهایی کوچک خاطرات تلخ و شیرین آن روزها را به یاد می‌آورم و از آن بزرگ یاد می‌کنم .

یاد باد آن روزگاران …. یاد باد .
پ.ن: به پيشنهاد «bizbloger» عزيز، تيتر اين مطلب به «مرثيه‌اي بر زمان از دست رفته» تغيير كرد.