Archive for the ‘اشعار استاد کارو’ Category

فقر و فحشا

سپتامبر 30, 2007

دوش مست و بي‌خبر بگذشتم از ويرانه‌اي
در سياهي شب چشم مستم خيره شد بر خانه‌اي
چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره
صحنه‌اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه‌اي
كودكي از سوز سرما مي‌زند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتاده‌اي در يك گوشه‌اي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه‌اي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه‌اي

POVERTY-AND-PROSTITUTE

چون كه فارغ گشت از عيش‌و‌نوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانه‌اي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌اي
بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر
مي‌روم مست و شتابان سوي هر ميخانه‌اي
من در اين ميخانه، آن دختر زفقر
مي‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌اي

از مجموعه آثار فيلتر شده استاد كارو

 

فكر مي‌كنيد سهم ما از اين مشكلات و معضلات اجتماعي چقدر است؟ گاهي بيشتر از آنچه كه فكر مي‌كنيم مقصر هستيم، مطلبي ديگر در رابطه با فقر و فحشا ببينيد [+]

پ.ن: فعلاً حال ندارم، كلي كار دارم كه بايد تا 18/7 انجام بشه اما نصفشون مونده، بعد از اون تاريخ هم اين وبلاگ به زمره وبلاگهاي تعطيل (موقت) مي‌پيوندد. 19/7 هم بايد رفع زحمت كنم (سربازي بعد از 4 سال تاخير) و اگه كسي با من مشكل داشته تا اون موقع ارتباط برقرار كنه كه بدون شاكي خصوصي از دنيا برم
پ.ن2: اين چند روز آخري صميمي‌تر مي‌نويسم، چون بعضي‌ها گفته بودند يبوست اخلاقي دارم، باشد كه با اين كارم دل اين جماعت هم شاد كنم

ناله من از خدا…

سپتامبر 6, 2007

طپیتنهای دلها ناله شد آهسته آهسته
                                                               رساتر گر شود این ناله‌ها فریاد می‌گردد
دگر فریاد‌ها در سینه تنگم نمی‌گنجد
                                                             دگر جز خون غم‌پرور به رگهایم نمی‌جوشد
دگر از فرط می‌نوشی ، میم مستی نمی‌بخشد
                                                           دگر سیگار و چرس و شیره آرامم نمی‌سازد
دگر در بین رگهایم شراب عشق و سرمستی به جریان است .

مـرا از خویش مطـروم مسازید              مرا با کاروان ناله زین شهر مرانید
که کوی هستی و آرامشم هست        به صـحرای جـنـون دیگـر مرانیــدم
دلــی پـــر از شــرار آرزو دارم               لبـی دور از لبانش تشـنـه‌خو دارم
                      ز دست غم هزاران گفتگو دارم .

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می‌داد که با دادی شررآسا naleh دلم خواهد زند فریاد و گویم پس خدا کو … پس خدا کو ؟
خدایی کز سرشک شعله‌ آلودم بدین‌سان بی‌خبر باشد خدا نیست .
خدایی که فغان آتشینم در دل او بی‌اثر باشد خدا نیست .
شما ای مدعیانی که می‌گوئید او هست ، شمایی که صفتهای توانایی و دانایی و بویایی و صامع را در او دارید
بگوئیدم بفهمم پس چرا اشک مرا هرگز نمی‌بیند !
چرا بر ناله پرخواهشم پاسخ نمی‌گوید ، چرا او اینچنین لال و کر و کور است.

و شاید نه !! میان بارگاه خویش ، … میان همسران لخت و عریانش ، به روی بستر صد‌نقش و رنگینش لبی را بر لبانش مست بنهاده ، و شاید اینکه دیگر پیر گشته ، طاقت و صبرش کنون از دست رفته ، گوشه‌گیری را میان خانقاه خود گزیده ، چرا در پرده می‌گویم خدا هرگز نمی‌باشد .
خدا هیچ است، خدا پوچ است، خدا نه شعله نه دود است .

به روی پاک صحبتهای گلرنگ ، به داغ سینه آن لاله سوگند ،
به رویاهای آن دیوانه منگ ، که من هرگز نه بشناسم خدا را ،
خدا یعنی غم و درد ، خدا یعنی می‌ ناب ، خدا یعنی لب یار ،
من این پیمانه می را خدا دانم ، من اکنون ناله نی را خدا خوانم ،
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدای من حشیش و شیره و بنگ می‌باشد
خدای من شراب کهنه و خونرنگ می‌باشد

زبانم لال ، چشمم کور ، عجب بی پرده من امشب سخن راندم ، چرا توهین به درگاه خدای خویش می‌کردم ، چرا بی‌آنکه خود خواهم دلم راضی بیان بنمود ،
اگر مستانه گناهی ز من دیوانه سرزد ، ببخشیدم ، ببخشیدم ، ببخشیدم .
و اما نه ، چرا من روسیه باشم ، چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد ،
نوای ساز رامشگر ، لب مستانه دلبر ، می رقصند در ساغر ،
همه و همه گناهکارند که از خویشم به در کردند و بین هست و هوشیاری مرا وادار بر این یاوه ها کردند
بله من بی گناهم … بی گناهم … بی گناهم .

از آثار زیبا و سانسور شده استاد کارو

هابيل و قابيل

اوت 26, 2007

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغام‌آوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
HUMANITIES

بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..

من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بردار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان مي‌كنند.
دست خون‌آلوده خويش را در پيش خلق پنهان مي‌كنند.
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان مي‌كنند.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ‌محبت مرگ‌عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !

اثري زيبا از فريدون مشيري در رابطه با مرگ انسانيت

مرگ فقر

اوت 15, 2007

   شب از كار توان‌فرساي روزانه به سوي كلبه خويش ، پا را مي‌نهم در پيش و اشكي گرم بر رخسار سردم نقش مي‌بندد ؛ صدايي جز صداي پاي من از پي نمي‌آيد ؛ به جز من عابري در شهر پيدا نيست ؛ خيابانهاي پرجوش و خروش شهر خاموش است ؛ زمان آبستن سرماي جانسوز است ، زغربال هوا بر دامن شب نقره مي‌بارد.

   كلاغي پير بر روي ذرختي لانه مي‌جويد ، سگ آواره‌اي از شدت 09religi_marge_faghr سرما مثال بيد مي‌لرزد ؛ تنم از خستگي با پتك مي‌كوبد ، سرم را در گريبان كرده‌ام پنهان ، كه از سرماي جانسوز زمستان در امان باشم ؛ دو پايم در تيرگي‌ها راه مي‌پويد ، زن هرجايي اندر انتظاري عابري، تن رنجور خود را به هرسو مي‌كشاند؛ كه شايد در چنين ساعات شب مرد هوس‌بازي به دام افتد و او را با پشيزي چند در آغوش خود گيرد ، پس آنگه لقمه ناني بدست آرد كه شكم را از عذاب بي‌غذايي‌ها رها سازد .

من از اين صحنه‌هاي زشت و بدمنظر به راه خويش ، پا را مي‌نهم در پيش و اشكي گرم بر رخسار سردم نقش مي‌بندد .

   در اين تاريكي و ظلمت ناگهان صداي ناله‌اي در گوش من بنشست . زلرزش رشته تار دلم بگسست ، قدم را تندتر كردم تا ببينم كيست ، فغان و ناله اش از چيست ؛ چو ديدم فقيري لامكان از شدت سرما ، چو مار زخم‌خورده مي پيچد از درد ، سخنهايش شرر بر جان مي‌زد ؛

   خداوندا جوابم ده ، شنيدم هركه را خواهي دهي عزّت، شنيدم هركه را خواهي دهي ذلّت، خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛ اي پروردگار دانا ، چرا اين دردهاي دردمندان را طبيبي نيست ؟ چرا با اين همه نعمت مرا از آن نصيبي نيست ؟ خداوندا ستم كافيست !

زمان با برف خود آنشب ، براي او كفن مي‌دوخت ، درون كاخ زيبا چلچراغي تا سحر مي‌سوخت .

از آثار زیبای استاد كارو

عجب صبري خدا دارد

اوت 12, 2007

PATIENT
عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول ….  كه اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ويرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
اگر در همسايگي صدها گرسنه ….  چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه را مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم ….  
كه مي ديدم يكي عريان و لرزيان ، ديگري پوشيده است صد جامه رنگين
زمين و آسمان را وا‍گون مستانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم ….  نه گوش از جهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره ، پاره در كف زاهد نمايان ، سجده صد دانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان ….  
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي ، با همه صبر خدايي ….  تا كه مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يك ناروا گرديده و خواري فروشد
گردش اين چرخ را ، وا‍گون بي صبرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  چرا من جاي او باشم ، همين بهتر كه خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق بي وجدان را دارد !
وگرنه من جاي او چو بودم ،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم !

عجب صبري خدا دارد …:::::::… عجب صبري خدا دارد

از اشعار زيباي استاد معینی کرمانشاهی